راه مهم ممانعت از خشونت چیست؟

راه مهم ممانعت از خشونت چیست؟ به گزارش نیو وبلاگ، بگفته باستانی: «نویسنده باور دارد که از کار انداختن ماشین خشونت سازمان یافته حدودا محال است. دلیلش هم خصلت انباشتی قدرت سازمان های دیوان سالار است. هر کوششی برای تاراندن این قدرت انباشتی به استفاده از همین قدرت های سازمانی وابسته است و این به کشت وکشتارهای بیشتر می انجامد».


به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از سرویس دین واندیشه ایبنا، رضا دستجردی در مقدمه گفت و گویش سینا باستانی نوشت: «جامعه شناسی جنگ و خشونت» نوشته سینیشا مالشویچ جامعه شناس بوسنیایی با ترجمه سینا باستانی همچون آثار پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات است. مولف در این کتاب، با بررسی ریشه های خشونت در جوامع مدرن، همه آن مقاومتی که جوامع مدرن در مقابل بررسی این خشونت ها داشته را بررسی کرده، با تحلیلی جامعه شناختی، این مساله را در جهان مدرن و پیشامدرن بطور دقیق و جامع بررسی می کند. همینطور مالشویچ با مطالعه سویه های مختلف جنگ و نقطه های ارتباطی که خیلی از آنها پیش از این مجهول بودند، کلیت جنگ و خشونت، خصوصاً جنگ در دوران مدرن را تجزیه وتحلیل کرده، منظری نو برابر خواننده اش می گذارد. آن چه از نظر می گذرد ماحصل گفتگوی ایبنا با سینا باستانی است. «برابری»، «رفتار حقوق»، «اخلاق سرگردان و گردن گاه سیاست» از دیگر آثار باستانی است. این گفت و گو را در ادامه می خوانید:
****
سینا باستانی
این روزها به سبب وضعیتی که در آن به سر می بریم، جنگ و خشونت به موضوعی داغ و جنجالی بدل شده است. کتاب های خاطرات جنگ یا فلسفه جنگ شاید کم نداشته باشیم، اما به نظر می آید جای کتاب های جامعه شناسی جنگ در قفسه کتابفروشی ها خالی باشد. به نظر شما فرق این کتاب با کتاب های دیگری که به جنگ می پردازند چیست؟
پیش از هر چیز از شما و خبرگزاری ایبنا سپاسگزارم که امکان این گفت و گو را فراهم کردید. امیدوارم بتوانم حق مطلب را در حد توانم در مورد این کتاب باارزش ادا کنم. کتاب «جامعه شناسی جنگ و خشونت» با این مقدمه شروع می کند که جنگ و خشونت سازمان یافته پدیده هایی اجتماعی اند و به این علت نمی توان بدون ابزارهای جامعه شناختی درک درست و شایسته ای از این پدیده ها داشت. نویسنده بر خلاف نظر هابز و ماکیاولّی این نظر را دارد که انسان مستعد یا دوستدار خشونت ورزی نیست و اتفاقاً بر عکس از خشونت گریزان است. خشونت فردی نه از سر علاقه بلکه از سر عجز و سردرگمی است و عمر کوتاهی هم دارد. البته خشونت گریزی مدنظر مالشویچ، از نوع کانتی و لاکی هم نیست، چون که اعتقاد دارد خشونت گریزی انسان نه از نیک سرشتی بلکه از درماندگی و ضعفش مایه می گیرد.
نویسنده بعد از این مقدمه، پرسش اصلی اش را مطرح می کند و آن اینکه اگر انسان ها از خشونت بیم دارند و در خشونت ورزی خام دست و بی تجربه اند و در رویارویی با خشونت فرار را بر قرار ترجیح می دهد پس چرا جنگ در تاریخ مستند بشر، به ویژه در عصر مدرن، حضوری چنین پررنگ دارد. پیداست که از نظر جامعه شناسی مثل مالشویچ پاسخ این پرسش را نمی توان با استناد به بدسرشتی انسان یا نیک سرشتی اش داد، بلکه باید به سرشت اجتماعی انسان نظر کرد. انسان هم مستعد خودخواهی است هم مستعد همبستگی، بستگی دارد که اجتماع یا جامعه به چه سویی بکشاندش. فارغ از این پاسخ کلی، نویسنده بر نقش سازمان اجتماعی و ایدئولوژی در هموار کردن خشونت در سطح گسترده انگشت می گذارد، اگر بخواهم دقیق تر بگویم بر نقش دیوان سالارشدن انباشتی اجبار و ایدئولوژیک سازی مرکزگریز.
کمی در رابطه با این دو اصطلاح، «دیوان سالارشدن انباشتی زور» و «ایدئولوژیک سازی مرکزگریز» توضیح می دهید؟ شاید برای خواننده پیچیده به نظر برسند.
بله حتماً. این دو مفهوم به رغم ظاهر پیچیده معنای ساده ای دارند. هر کنش جمعی همچون جنگ نیازمند سازمان اجتماعی است، سازمان اجتماعی هم چیزی بالاتر از موجودیتی نیست که محصول کنش مستمر انسان است که از خود انسان فراتر می رود و درصدد سلطه بر اوست. دیوان سالاری هم شکلی از سازمان اجتماعی است که بر مقررات انتزاعی و غیرشخصی، سلسله مراتب سفت وسخت و تقسیم کار استوار است. دیوان سالاری قبل از دوران مدرن هم وجود داشته اما بعد از مدرنیته به اوج شکوفایی و کارآمدی خودش می رسد. صفت انباشتی هم به این معناست که بمرور زمان، این دیوان سالاری شاخ وبرگ بیشتر و قدرت و سلطه بیشتر پیدا می کند و انسان ها بتدریج فراموش می کنند که این سازمان فرآورده کنش آنهاست.
در خصوص «ایدئولوژیک سازی مرکزگریز» هم باید اول نکاتی در رابطه با ایدئولوژی عرض کنم. نخست این که هر سازمان اجتماعی برای توجیه خشونت و واداشتن کنشگران به خشونت ورزی باید سازوبرگی مشروعیت بخش داشته باشد. در دوران پیشامدرن، دین و اسطوره این نقش را بازی می کردند. همچنین باتوجه به فرهنگ سلسله مراتبی جوامع سنتی، توجیه خشونت با مشکل چندانی مواجه نبود؛ طبیعی بود که اگر برده از فرمان ارباب تمرد می کرد با مجازات سختی مواجه می شود. اما در دوران مدرن و هژمونی فرهنگی روشنگری، انسان ها برابر شناخته شدند، جان یک یک انسان ها مقدس انگاشته شد، صلح طلبی به ارزشی والا بدل شد و خشونت و جنگ خصلت جوامع بدوی و پیشامدرن تلقی شد.
همچنین به قول نیچه، عصر ما عصر مرگ خداست و دین دیگر جایگاهی را که زمانی داشت ندارد. خصلت به همان اندازه مهم دیگر عصر مدرن از میان رفتن یا سست شدن تعاملات چهره به چهره و مبتنی بر آشنایی است. در این وضعیت آشفته، ایدئولوژی پا به میدان می گذارد تا بار دیگر به زندگی آدمیان معنا دهد و نیز انسان های بی نام و ناآشنا برای هم را با ریسمانی نامرئی به هم پیوند دهد. در ضمن، باتوجه به آرمان فراگیر خشونت ستیزی و صلح طلبی سازمان ها به ویژه دولت مدرن نیازمند سازوکاری برای توجیه خشونت و جنگ است. این سازوکار را ایدئولوژی دست وپا می کند. صفت مرکزگریز هم بدین معناست که ایدئولوژی پیوسته از هسته ای که از آن شکل گرفته دامنه گسترده تری می یابد و به جمعیت وسیع تری سرایت پیدا می کند.
حالا که با این دو مفهوم کلیدی کتاب آشنا شدیم، می خواهم بپرسم که این دو سازوکار چگونه به جنگ های هولناکی چون جنگ جهانی اول و دوم و کشتار میلیونها انسان انجامید؟
سؤال بسیار مهمی است و کتاب هم درصدد نشان دادن این است که این دو سازوکار از هر عامل دیگری در این کشت وکشتارهای عجیب وغریب بیشتر دست دارند. در دوران پیشامدرن، این دو عامل هم دست اندرکار خشونت های جمعی بوده، اما جوامع سنتی امکانات سازمانی و نهادی ضروری جهت نقش آفرینی حداکثری این دو عامل را نداشت. اما جوامع مدرن چرا. مهم ترین دلیل این بود که دولت های مدرن انحصار خشونت را در دست خود گرفتند و نیز سازوبرگ سازمانی ضروری جهت کنترل کل جمعیت یک سرزمین را پیدا کردند، امکانی که در دسترس حاکمان سنتی نبود.
اما چگونه توانستند این کار را کنند؟ باز هم آرمان های روشنگری برای توضیح این امر به کارمان می آید. تاثیر فرهنگی عصر روشنگری سبب شد انسان های امروزی دقیقا به سبب تاب نیاوردن خشونت های فردی به دامان دولت بیاویزند. ما در ازای برخورداری از امنیت و نیز پیشرفت مادی و رفاه، حق خود برای خشونت ورزی را به سازمان اجتماعی انحصارگرایی چون دولت وامی گذاریم. دولت مدرن داخل را آرام کرده و درنتیجه صورت خشونت روزمره کاسته شده است. دیگر مرتدان و جانیان در میادین شهر به صلیب کشیده نمی شوند یا به آتش کشیده نمی شوند.
اما این آرامش داخلی به معنای کاهش خشونت نیست، بلکه خشونت به بیرون از مرزها نقل مکان کرده است. نمونه اش قتل عام در مستعمرات در سده نوزدهم یا جنگ های جهانی در قرن بیستم است. اما خود این کشتارهای برون مرزی چگونه توجیه می شود؟ مگر برمبنای آرمان های روشنگری، انسان ها برابر نبودند؟ اینجاست که پای ایدئولوژی به میان می آید. در این حوزه، ایدئولوژی ملی گرایی و گفتمان تمدن به کار آمد. بومیان مستعمرات به این علت قتل عام می شدند که بدوی بودند و تن به اقتضائات تمدن و پیشرفت نمی دادند. نسل کشی ارامنه این طور توجیه شد که این موجودات خائنان ملت و ستون پنجم دشمن اند.
به نظر می رسد که نویسنده نگاهی منفی به ملی گرایی دارد. درست است؟
از نظر نویسنده، ملی گرایی یکی از ایدئولوژی های مدرن، شاید مهم ترین شان است. ملی گرایی به واقع یکی از نظام های معنایی بسیار مهم برای جهانی است که در آن خدا مرده است. این ایدئولوژی در جوامع مدرن سر بر آورد، یعنی جوامعی که به قول نویسنده: «تقسیم کارشان گسترده، کنش اجتماعی شان عقلانی تر، تعاملات انسانی شان غیرشخصی تر است و در آنها عموماً از پیوندهای نزدیگ دو سویه خبری نیست». ملت صفتی است که به میلیونها انسانی که شاید هیچ گاه چشم شان به هم نخورده است اطلاق می شود.
ملی گرایی مقرر است بدیل ساختاری همبستگی های اجتماعی پیشامدرن باشد. همینطور ملی گرایی بر خلاف ایدئولوژی های دیگر مثل سوسیالیسم و فاشیسم و اسلام گرایی سیاسی به ایدئولوژی عملی حدودا همه دولت -ملت ها بدل شده است. همینطور بر خلاف تصور بسیاری، خاستگاه ایدئولوژی جنگ نیست، بلکه بنیان های ساختاری دیگری دارد و فرآورده مشترک دولت دیوان سالار و عقل گرا، رواج و گسترش آموزش همگانی و زبان واحد، رشد نرخ سواد و سکولاریزاسیون است. این ایدئولوژی به جهت خصلت عامش می تواند در خدمت بسیج عمومی گسترده قرار گیرد. همین است که مرگبارش می کند.
آیا از نظر نویسنده، راهی برای برون رفت از چنگال این دو سازوکار مرگ بار وجود دارد؟
خب، نویسنده اعتقاد دارد که از کار انداختن ماشین خشونت سازمان یافته حدودا محال است. دلیلش هم خصلت انباشتی قدرت سازمان های دیوان سالار است. هر کوششی برای تاراندن این قدرت انباشتی به استفاده از همین قدرت های سازمانی وابسته است و این به کشت وکشتارهای بیشتر می انجامد. گرچه می شود دولتی مستبد را سرنگون کرد و نظم سیاسی دیگری را به جای آن نشاند، اما برچیدن کامل سازمان های اجتماعی دیوان سالار همچون دولت-ملت ها، ارتش، شرکتهای غول آسا و نیروی پلیس، بسیار دشوار یا شاید هم محال باشد. این سخن در مورد ایدئولوژی هم صادق است. ایدئولوژی بتدریج درونی می شود، مسلم و طبیعی انگاشته می شود و درنتیجه به ندرت به پرسش گرفته می شود.
راه حل نویسنده برای مهار قدرت دیوان سالار و ایدئولوژیک، برچیدن سازمان یا سرکوب ایدئولوژی نیست، بلکه این است که شمار سازمان ها و ایدئولوژی را بیفزاییم. مثالش اتحادیه اروپاست. این اتحادیه، لایه سازمانی دیگری افزوده است تا سازمان اجتماعی واحدی به نام دولت-ملت که معلوم شده بسیار جنگ طلب است تعدیل شود.

منبع:

0.0 / 5
44
1405/03/15
00:08:29
تگهای مطلب: آموزش , آنلاین , بازی , پژوهش
این مطلب را می پسندید؟
(0)
(0)
X
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب
نظر شما در مورد این مطلب
نام:
ایمیل:
نظر:
سوال:
= ۹ بعلاوه ۳
پربیننده ترین ها

پربحث ترین ها

جدیدترین ها

Sr127_DBConnectionString - حقوق مالکیت معنوی سایت نیو وبلاگ محفوظ است

نیو وبلاگ

وبلاگ عمومی

نیو وبلاگ، صدای خودرا به گوش دیگران برسانید : وبلاگ شما، هویت شما